سالنامه ادبیات متعهد

سالنامه ادبیات متعهد

امبولانس

نوع اثر : داستان

نویسنده
---
چکیده
منور که زدند آسمان روشن شد و همانطور که می‌سوخت و پایین می‌آمد شعاع نورش کم و کم‌تر می‌شد، تا در نقطه‌ای دور فرود آمد و خاموش شد. دوباره سیاهی و تاریکی حاکم شد و ترس و اضطراب سراغم آمد نمی‌دانم چرا سربازی که فرستادمش گروهان کمک بیاورد، هنوز نیامده نگرانش بودم، نکند برایش اتفاقی افتاده. گاهی صدای رگبار مسلسل و انفجار از دور می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست، دیگر صدای هیچ جنبده‌ای نمی‌آمد، انگار همه از ترس خزیده بودند داخل لانه‌هایشان. و من تک و تنها میان این سکوت و تاریکی در انتظار نجات بودم..
کلیدواژه‌ها
موضوعات

دوره 3، شماره 14
شهریور 1402
صفحه 29-32

  • تاریخ دریافت 22 مرداد 1402
  • تاریخ پذیرش 29 مرداد 1402
  • تاریخ اولین انتشار 01 شهریور 1402
  • تاریخ انتشار 01 شهریور 1402