<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>سالنامه ادبیات متعهد</title>
    <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/</link>
    <description>سالنامه ادبیات متعهد</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Wed, 19 Feb 2025 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>سرمقاله</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217331.html</link>
      <description>بسیار مفتخرم که اعلام بدارم مجله ادبیات متعهد با اثبات احترام به قلم و صاحبان قلم همواره میزبان آثاری ارزنده &amp;amp;nbsp;از کشورهای مختلف جهان می باشد، این نشریه با حفظ چارچوب ها و خطی مشی اولیه خود، اقدام به بررسی و کیفیت سنجی آثار می نماید، با توجه جایگاه مهم و منحصر به فرد بودن حوزه فعالیت نشریه به طوری که این مجله اختصاصا به شعر و ادبیات داستانی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>سی برگ گل</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217323.html</link>
      <description>با عجله از درپشتی مسجد مهدی وارد شد.شرم زده،انگار خطایی مستحق مجازات مرگ انجام داده باشد.کفش های کتونی را از پا درآورد و در پایین ترین طبقه جاکفشی ،در پشت سایه طبقه بالایی،کفش های مندرس را قایم کرد._نکند دزدیده شوند؟ از این فکرپوزخند ملایمی گوشۀ لبش را برکشید._آخر چه کسی؟چه کسی به این کهنه پاره ها محتاج است؟در کنج فرش های سبز مزین به گل های آبی رنگ....</description>
    </item>
    <item>
      <title>سه هم‌رزم</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217326.html</link>
      <description>پنجره را باز کرد، هوای سردی به درون خیز زد و راننده نگاهی به او انداخت و دفعتا چشمانش را پس گرفت. کیهان دستی زیر زنخدانش گذاشته بود و هردم به روپوش پاره‌ی چوکی راننده خیره می‌شد و گاهی که فرصتی پیدا می‌کرد، بسته‌ی سیگارش را تکان داده به بیرون چشم می‌دوخت. به چی فکر می‌کرد؟ نمی‌دانست. مردمان زیادی درخیابان سرازیر شده بودند و هم‌چون قحطی‌زنانی که در پی‌ نانی ..</description>
    </item>
    <item>
      <title>دوست تنیس باز من</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217329.html</link>
      <description>وقتی از دبیرستان فارغ شده وارد دانشکده ای می شوی همه چیز تغییر پیدا می کند و باید خودت را که یک دانش آموز دبیرستانی بوده ای کم کم به یک دانشجوی دانشگاه تهران تبدیل کنی. این کار سهلی نیست ولی زندگی دانشجوئی در مسیری حرکت می کند که به مرور دانشجو می شوی.من در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، رشته زبان و ادبیات انگلیسی قبول شدم آن وقت ها هر دانشکده ای، کنکور خودش را داشت...</description>
    </item>
    <item>
      <title>نانوایی</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217328.html</link>
      <description>مرد از پشت میز بلند شد داد زد:&amp;amp;laquo;آقایان بازهم می‌گویم،سه روز و سه شب اینجا بمانید معجزه نخواهد شد.&amp;amp;raquo;آریا که تازه گوشش از همهمه‌ی داخل سالن سبک شده بود جلو رفت گفت:&amp;amp;laquo;من برای گرفتن سهمیه‌ی آرد اینجا هستم. &amp;amp;raquo;مردی با صدای کلفت گفت:&amp;amp;laquo;هه آقا را، مگر ما آمدیم عروس ببریم آقا می‌فرمایند آرد نیست...</description>
    </item>
    <item>
      <title>بی مهری</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217330.html</link>
      <description>صدای محکم در هم کوبیدن درب چوبی کهنه در ساختمان پیچید، لنگه آبی رنگ درب از جا کنده شد، لولایش شکست و با صدای مهیب و دلخراشی روی زمین افتاد و همراه خاک‌های پنهان درون فرش، صدای گریه و فغان به هوا بلند شد. سایه درشت هیکلی در آستان در ظاهر شد و کل فضای ساختمان را در تاریکی فرو برد. پروانه شتابان و با دستانی لرزان عصا را در میان انگشتان مهری که صورتش مثل گچ سفید و هقهقش بند نمی‌آمد گذاشت و به سرعت او را به اتاقش برد، روی صندلی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>جهانی دیگر</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217324.html</link>
      <description>و در اثنای جهانی دیگر...تو مرا بهره ای از شعر وغزل می خوانیروز و شب از نگهت می تابدمهری بر دشت پریشانی من&#13;
و در اثنای جهانی دیگر...</description>
    </item>
    <item>
      <title>میلاد مرگ</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217321.html</link>
      <description>غروب از شروع اجتماع سیاهی به خود لرزیدشب از تداوم تاریکی پوسیدآن ظلمت‌ دهشتناک‌، شب را از شالوده‌اش دلسرد کردعقربه‌ها نچرخیدندقدم‌ها ثابت ماندندو خون از دل‌ها چکید...</description>
    </item>
    <item>
      <title>منگانه</title>
      <link>https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_217325.html</link>
      <description>موضوعی که مرد به خوبی می‌دانست چه بود؟ &amp;amp;laquo;باید از این مهمانی درهم و برهم، خود را خلاص کنم&amp;amp;raquo; اما چطور؟ این را دیگر نمی‌دانست! نگاه‌ بقیه مهمانان مانند وزنه‌ای روی پای او افتاده بودند. همان‌جا کنار میز بزرگ نزدیک به انتهای هال، خیره به لیوان نوشیدنی که از ابتدای مهمانی جرعه‌ای هم از آن به حلقش سرازیر نشده بود، با خود گفت...</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
