روی لبه زندگی ایستادهام. مسخرهاست. میترسم. چرا میترسم؟ نمیدانم. امواج سیاه دریا زیر پایم حرکت میکنند. انگار داد میزنند که زود باش، بپر! بپرم؟ این را هم نمیدانم. تاریکی بین دریا و پلی که روی آن ایستادهام قابل تشخیص نیست. فقط سیاهی میبینم و سیاهی. همانطور که زندگی...