شاهو دوتار را از بیخ درخت برداشت، زخمهای بر آن زد. صدای رِنگ دوتار در خرمنگاه پیچید. گویی همه چیز خواب بود و او بیدار. یار من، نور جهانم… هَیلو و بایتی خواند. با انگشتان آماس از خار، کوک را چرخاند. در سایه پشتهها، یک دم نورجهان را دید. آفتاب بالا آمده بود، روی دیوار...