صدای محکم در هم کوبیدن درب چوبی کهنه در ساختمان پیچید، لنگه آبی رنگ درب از جا کنده شد، لولایش شکست و با صدای مهیب و دلخراشی روی زمین افتاد و همراه خاکهای پنهان درون فرش، صدای گریه و فغان به هوا بلند شد. سایه درشت هیکلی در آستان در ظاهر شد و کل فضای ساختمان را در تاریکی فرو برد. پروانه شتابان و با دستانی لرزان عصا را در میان انگشتان مهری که صورتش مثل گچ سفید و هقهقش بند نمیآمد گذاشت و به سرعت او را به اتاقش برد، روی صندلی...