مرد از پشت میز بلند شد داد زد:«آقایان بازهم میگویم،سه روز و سه شب اینجا بمانید معجزه نخواهد شد.» آریا که تازه گوشش از همهمهی داخل سالن سبک شده بود جلو رفت گفت: «من برای گرفتن سهمیهی آرد اینجا هستم. » مردی با صدای کلفت گفت: «هه آقا را، مگر ما آمدیم عروس ببریم آقا میفرمایند آرد نیست...