پنجره را باز کرد، هوای سردی به درون خیز زد و راننده نگاهی به او انداخت و دفعتا چشمانش را پس گرفت. کیهان دستی زیر زنخدانش گذاشته بود و هردم به روپوش پارهی چوکی راننده خیره میشد و گاهی که فرصتی پیدا میکرد، بستهی سیگارش را تکان داده به بیرون چشم میدوخت. به چی فکر میکرد؟ نمیدانست. مردمان زیادی درخیابان سرازیر شده بودند و همچون قحطیزنانی که در پی نانی ..