موضوعی که مرد به خوبی میدانست چه بود؟ «باید از این مهمانی درهم و برهم، خود را خلاص کنم» اما چطور؟ این را دیگر نمیدانست! نگاه بقیه مهمانان مانند وزنهای روی پای او افتاده بودند. همانجا کنار میز بزرگ نزدیک به انتهای هال، خیره به لیوان نوشیدنی که از ابتدای مهمانی جرعهای هم از آن به حلقش سرازیر نشده بود، با خود گفت...