با عجله از درپشتی مسجد مهدی وارد شد.شرم زده،انگار خطایی مستحق مجازات مرگ انجام داده باشد.کفش های کتونی را از پا درآورد و در پایین ترین طبقه جاکفشی ،در پشت سایه طبقه بالایی،کفش های مندرس را قایم کرد. _نکند دزدیده شوند؟ از این فکرپوزخند ملایمی گوشۀ لبش را برکشید. _آخر چه کسی؟چه کسی به این کهنه پاره ها محتاج است؟ در کنج فرش های سبز مزین به گل های آبی رنگ....