<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!DOCTYPE ArticleSet PUBLIC "-//NLM//DTD PubMed 2.7//EN" "https://dtd.nlm.nih.gov/ncbi/pubmed/in/PubMed.dtd">
<ArticleSet>
<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Laughter and human nature</ArticleTitle>
<VernacularTitle>خنده و سرشت بشر</VernacularTitle>
			<FirstPage>4</FirstPage>
			<LastPage>14</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149377</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>حمزه</FirstName>
					<LastName>بهرامی</LastName>
<Affiliation>دانشگاه لرستان</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract>In this article, we explain the relationship between laughter and the effects of human thinking, which includes theorizing and thus predicting world events. Our hypothesis is that human beings theorising acts are about to escape or control the pains of life in order to make the world events predictable. But predictability is like a double-edged sword, because on the one hand it can eliminate human pains, and on the other hand it leads to monotony, habit, boredom and daily life. In this regard, laughter opposes uniformity, monotony, and predictability, calls for the emergence of undefined and unpredictable behaviors to save mankind from the boredom and numbness caused by thinking, theorizing and predictability. Throw him a world with new rules that govern the relationships between its events and convey the joy of breathing in a fresh and undiscovered universe. Laughter introduces a new world that, like narcotics, is full of joy and forgetfulness.</Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">در این مقاله به بررسی رابطه میان خنده و عوارض ناشی از اندیشه ورزی بشر که شامل نظریه پردازی و در نتیجه پیش بینی پذیر شدن رویدادهای جهان می باشد پرداخته ایم. فرضیه ما این است که بشر برای گریز یا کنترل دردهای حیات اقدام به نظریه پردازی می‌کند تا جهان را قابل پیش بینی کند. اما پیش بینی پذیری مانند یک شمشیر دو لبه است، زیرا از طرفی می تواند دردهای بشر را از میان بردارد، و از طرفی منجر به یکنواختی، عادت، ملال و روزمرگی می شود. در همین راستا خنده بر علیه یکنواختی و پیش بینی پذیری ها به مقابله برمی‌خیزد و خواهان بروز رفتارهایی تعریف نشده و غیرقابل پیش بینی است تا بشر را از ملال و کرختی ناشی اندیشه ورزی، نظریه پردازی و پیش بینی پذیری نجات دهد، او را به جهان هایی پرتاب کند که قوانینی نو و تازه بر روابط میان رویدادهای آن حاکم است و لذت نفس کشیدن در دنیایی جدید و کشف نشده را منتقل کند که مانند مخدرها پر از لذت و فراموشی است...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">خنده‌</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">نظریه پردازی</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">پیش بینی پذیری</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">ملال</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">یکنواختی</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149377_b58df0bc3c3de12cb8c5641c554c1dd1.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>In praise of wisdom</ArticleTitle>
<VernacularTitle>در ستایش خرد</VernacularTitle>
			<FirstPage>15</FirstPage>
			<LastPage>24</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149378</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>رضا</FirstName>
					<LastName>نجفی</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>16</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract>..</Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">در ستایش خرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خیره در چشم مغاک&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;در ستایش خرد: طرح بحث، تذکار‌ها و برخی ملاحظات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنیده‌ایم و بی‌گمان شنیده‌اید که بسیاری عوام، اهل قلم و به طور کلی اهل هنر و اندیشه را دیوانه و مجنون و اگر لطف کنند، آشفته احوال و خُل مزاج میشمارند.&lt;br /&gt;آیا این باوری نامعتبر و ناشی از رشک و حسد و نادانی عوام است؟ پس چگونه است که سابقه چنین باوری نخست به خود اهل هنر و ادب و فلسفه بازمی گردد و دست کم از زمان افلاطون و بلکه پیش از آن رواج داشته است؟&lt;br /&gt;پرسش را دقیق‌تر گردانیم؛ حال که نه تنها عوام که بسیاری خواص و برگزیدگان و اهل هنر و اندیشه این اتهام – مجنون و مخبط بودن خود و همکارانشان – را پذیرفته‌اند، چه باید کرد؟ آیا باید اتهام را به رغم همه شهود و شواهد رد کرد؟ یا می‌باید داوطلبانه طوق جنون به گردن انداخت و به ستایش دیوانگی پرداخت؟ آیا راه حل میانه‌ای یافت می‌شود؟&lt;br /&gt;این مقاله پس از پرداختن به پیشینه بحث و مروری به شهود و شواهدی که به آن اشارتی گفته آمد، خواهد کوشید به راه دشوار سوم، راه میانه بپردازد.&lt;br /&gt;هراس من پیشاپیش از این بوده که مبادا نوشته من ناخواسته به تبرئه و ترویج جنون و افتخار به اتهام عقل ناباوری بیانجامد، اما اگر من مقالاتی را در این باره می‌نویسم، نه از برای تبرئه و کسب حیثیت برای جنون است و نه ستایش از دیوانگی، بلکه امید دارم حاصل این مقاله در اصل دفاعی از خرد باشد و نکوهش جنون، هرچند با کنایتی که ممکن است گاه فریبنده بنماید..</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">در ستایش خرد</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149378_f808e4fa096fb0cf1d45f40791e7e0cb.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Günter Gross and Politics</ArticleTitle>
<VernacularTitle>گونتر گراس و سیاست</VernacularTitle>
			<FirstPage>25</FirstPage>
			<LastPage>30</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149379</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>رضا</FirstName>
					<LastName>نجفی</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>16</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;گونترگراس و سیاست&lt;/span&gt;
راست گرایان بی‌شک او را جزء بدترین چپ‌ها میشمارند و چپ‌ها (نه تنها کمونیست‌ها، بلکه حتی سوسیال دموکرات‌ها) گاه او را بیش از حد متمایل به راست می‌دانند. گویی گراس عزم جزم کرده است که هر دو قطب را از خود برنجاند.
او مانند بسیاری از روشنفکران جناح چپ با بمباران عراق در نخستین جنگ خلیج فارس مخالف بود، اما چند سال بعد، از مداخله نظامی نیرو‌های ناتو در کوزوو پشتیبانی کرد و گفت در چنین زمانه‌ای که چنین کشتاری در اروپا رخ می‌دهد، باید صلح طلبی را کنار گذاشت. او که زمانی برای پیروزی حزب سوسیال دموکرات سوار بر ماشین فولکس واگن قدیمی خود دوره افتاده و به سود ویلی برانت رأی جمع کرده بود، در سال 1992 در اعتراض به همراهی حزب سوسیال دموکرات در قبال سیاست‌های سختگیرانه مهاجرتی حزب حاکم (دموکرات مسیحی) از حزب متبوع خود کناره‌گیری می‌کند و اما دوباره در 1998 در مبارزه انتخاباتی به سود این حزب فعالیت می‌کند.
او که بار‌ها از نویسندگانی چون رشدی حمایت کرده بود، از سوی دیگر به سختی از سیاست‌های خصمانه اسرائیل دربرابر ایران انتقاد می‌کند. اما بی‌درنگ با حمایت از خواننده ایرانی که مقدسات را به سخره گرفته بود، کام برخی از مقامات دولتی و دینی ایران را که از حملات او به اسرائیل ذوق‌زده شده بودند، تلخ می‌گرداند.
بی‌گمان این واپسین مورد تسلایی برای دولتمردان آلمانی است که بار‌ها از دست گراس به خشم و ستوه آمده‌اند.
با همه این گفته‌ها می‌باید چه داوری درباره موضع‌گیری‌های گراس داشته باشیم؟ آیا می‌باید گفتار برخی منتقدان را که او را به هوچی‌گری سیاسی متهم می‌کنند، بپذیریم؟ یا توجیه دیگری برای جنجال آفرینی‌های گاه متناقض او بیابیم؟
بی‌گمان هر پاسخی تنها برخی را خرسند و گروه دیگری را مخالف نگاه خواهد داشت. تنها چیزی را که می‌توان به یقین مدعی شد جنجال آفرین بودن گونتر گراس است حتی در زمانه‌ای که بیشتر همکاران نویسنده‌اش دست از سیاست شسته‌اند...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">گونترگراس و سیاست</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149379_530976b9a5c553f1053ede8cff80d064.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>A few brief reflections on popular literature</ArticleTitle>
<VernacularTitle>چند تامل کوتاه در باره ادبیات عامه پسند</VernacularTitle>
			<FirstPage>31</FirstPage>
			<LastPage>34</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149396</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>رضا</FirstName>
					<LastName>نجفی</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>16</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">چند تامل کوتاه دربارۀ ادبیات عامه پسند
 
&lt;strong&gt;۱. طرح پرسش‌ها&lt;/strong&gt;
نخستین دشواری که به هنگام سخن گفتن دربارۀ مقوله‌ای به نام ادبیات عامه پسند رخ می‌نمایاند، نبود تعریف جامع و مانعی است که مقبول همگان باشد. برای دست یافتن به چنین تعریفی ناگزیر از پاسخ گفتن به چندین پرسش خواهیم بود: مرز میان ادبیات به اصطلاح جدی و ادبیات به اصطلاح عامه پسند کدام است؟ اصولاً به همین قیاس، ادبیات جدی چه تعریفی دارد؟ آیا هر نوع نثر ادبی که ادبیات جدی و نخبه‌گرا نیست می‌تواند عامه‌پسند شمرده شود و یا هر اثری که عامه بدان اقبال نشان دهند، چنان خواهند بود؟ آثاری که هم مورد پسند عامه خوانندگان است و هم نخبگان می‌پسندند، آثاری عامه‌پسندند یا جدی و یا هردو؟ تقسیم‌بندی درونی چنین پدیده‌ای چگونه است و تعاریف، تمایز‌ها و وجوه مشترک میان گونه‌هایی چون ادبیات عامه پسند ادبیات مردمی، ادبیات بازاری، ادبیات پاورقی، ادبیات سطحی، ادبیات مبتذل، ادبیات سیاه، ادبیات پلیسی و جنایی، ادبیات عشقی، ادبیات خانوادگی، ادبیات سانتیمانتال و ... چیست و مهم‌تر از آن، نسبت میان این گونه‌ها کدام است؟ به هنگام بحث دربارۀ ادبیات عامه پسند، گونه‌ای محتوا مدنظرمان است و یا برای چنین ادبیاتی فرمی خاص نیز قائل هستیم؟ برای نمونه آیا قالب پاورقی به سبب فرم خاص خود جزء ادبیات عامه پسند شمرده می‌شود یا خیر؟ و ...
ده‌ها پرسش دیگر را می‌توان به این سیاه افزود که بدون پاسخ گفتن بدان‌ها و دست‌کم بدون توافق قراردادی در تعاریف، هرگونه بحثی در این حوزه از مباحث و نزاع‌هایی که ریشۀ لفظی خواهند داشت، فراتر نخواهد رفت...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">ادبیات عامه پسند</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">رضا نجفی</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149396_59cc3b7df46676f55be4094f917ce393.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Anaby Carpet</ArticleTitle>
<VernacularTitle>قالیچه عنابی</VernacularTitle>
			<FirstPage>36</FirstPage>
			<LastPage>43</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149398</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>مریم</FirstName>
					<LastName>روشنی راد</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;قالیچه‌ی عنابی&lt;/span&gt;
مرد نیستی، نر که هستی! بکشش زیر خودت و دختری‌اش را بگیر! بعد ببین چطور موش می‌شود! زبان درازش تا آخر عمر می‌برد؛ ببین چطور التماست می‌کند زودتر بیاوریش خانه‌. کاری کن پدر و برادرش به غیرت بیایند. این‌هایی که من شناخته‌ام، ده سال هم دخترشان را نیاوری، برایشان مهم نیست!
نگار دختر گل‌پری، صبح تا شب روی دار قالی می‌نشست‌؛ تارابریشمی یا پشمی را به پود قالی رشته به رشته گره می‌زد با شانه‌ی آهنی به خورد هم می‌داد. مدتی بعد گل‌پری مریض شد. مردم روستا گفتند اینچِه درد گرفته است. دردی تحلیل برنده که گل‌پری را که هیکل تنومند داشت، آب کرد. درد نامشخص سبب شد یک روز صبح سحرگاه ناگهانی جان بدهد. پدر‌نگار به چله‌ی زنش نایستاد. مردم برایش حرف درآوردند و گفتند وقتی گل‌پری در حال مرگ بوده، زنی گرفته بود. ‌نگار پای دار قالی آنقدر بافت و گریه کرد تا چشمان درشت سبزش کم سو شد...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">قالیچه عنابی</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149398_98329e6b11511ae174b545e04ff5678d.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Suicidal</ArticleTitle>
<VernacularTitle>خودکشی</VernacularTitle>
			<FirstPage>44</FirstPage>
			<LastPage>48</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149399</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>رضا</FirstName>
					<LastName>نجفی</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>16</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;خودکشی&lt;/span&gt;
پسر بچه و پیرمرد روبه‌روی شومینه بر زمین، روی تشکچه‌هایی قرمز رنگ نشسته بودند. پیرمرد گفت:
&quot; یادت باشد برای روشن کردن آتش باید از تراشه‌های کوچک‌تر استفاده کنی. تراشه‌های کوچک، تراشه‌های بزرگ‌تر را روشن می‌کند. از کوچک به بزرگ، یادت نرود...&quot;
اتاق نیمه تاریک بود. فقط نورکمرنگی از آباژوری کوچک، انتهای سالن نشیمن را روشن می‌کرد. پیرمرد چند تراشه سفید رنگ چوب را دردست پسرک گذاشت و مچ او را به سمت پایین چرخاند: &quot; یادت باشد، وقتی تراشه‌ها را اینطوری بگیری سریع‌تر آتش می‌گیرند، نترس دستت نمی‌سوزد. فقط باید به موقع تراشه‌ها را لای چوب‌ها قرار بدهی. چوب‌ها که بسوزند، هیزم‌ها هم شعله می‌گیرند، از کوچک به بزرگ...راهش همین است! &quot;
صاحبخانه زیر تراشه‌ها فندک زد. تراشه‌ها روشن شدند. پسرک با تردید به شعله در حال برافروختن تراشه‌ها خیره شد. پیرمرد گفت: &quot;نترس! بگذارش میان چوب‌های نازک‌تر! &quot;...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">خودکشی</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149399_89f95935e17dde19c1005f1991151cbd.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>The Mirror</ArticleTitle>
<VernacularTitle>آیینه</VernacularTitle>
			<FirstPage>49</FirstPage>
			<LastPage>51</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149400</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>حمید</FirstName>
					<LastName>نیسی</LastName>
<Affiliation>...</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آیینه&lt;/span&gt;
زن دو بشقاب روی میز گذاشت، بشقاب سوم را با کمی مکث در دستش نگه داشت انگاری چیزی به خاطرش آمده باشد بغض کرد، مرد وسایل اتاق پسر را جمع می‌کرد، زن در چهارچوب در اتاق ایستاده بود و برای آخرین بار آن وسایل را نگاه می‌کرد، مرد آینه قدی اتاق را از دیوار جدا کرد، زن جلوی او را گرفت:
&quot;اینو، نه&quot;
مرد آینه را گوشه هال روی زمین گذاشت و زن برگشت داخل آشپزخانه.
ابر سیاهی، سایه‌اش را بر سر شهر گسترده بود و باران قطراتش را محکم به در و پنجره‌ها می‌کوبید، باد به زور می‌خواست بیاید داخل، صدای رعد و برق با صدای لرزش شیشه‌ها همراه شده بود، زن پنجره آشپزخانه را بست، کمی از سوپ روی اجاق چشید و زیر آن را خاموش کرد، ظرف سوپ را وسط میز گذاشت و روی صندلی کنار صندلی سوم نشست، مرد روبرویش:
&quot;ما دو نفریم، نه سه نفر&quot;
&quot; الان گرسنه است&quot;
با پوستی به رنگ تابوت و نگاهی مات به قاب عکس‌های پسر روی طاقچه بالای شومینه نگاه می‌کند و قبل از اینکه برای خودش سوپ بکشد ظرف سوم را پر می‌کند، مرد با اخمی روی پیشانی‌اش:...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">آیینه</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149400_3900018c3de7a0c4ae65aa4968175c30.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Hinaap</ArticleTitle>
<VernacularTitle>هیناپ</VernacularTitle>
			<FirstPage>52</FirstPage>
			<LastPage>59</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149401</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>فاطمه</FirstName>
					<LastName>یوسفی</LastName>
<Affiliation>ویراستار</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>05</Month>
					<Day>01</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;هیناپ&lt;/span&gt;
لرزی شدید با وجود هوای گرم و خورشید تابان به تنش می‌نشیند و انگار امروز برخلاف روز‌های دیگر سردی ماه بر گرمی خورشید غلبه می‌کند.
محوطه جنگل پیش رویش را از نظر می‌گذراند و جلو می‌رود، به محض دیدن چراغ خاموش کلبه لرزه‌ای که در بدنش است روی لب­هایش رخت می‌بندد. تازه متوجه دیدگان دلسوز اعضای ده می‌شود. پا تند می‌کند و وارد کلبه می‌شود، بوی نم و کهنگی که زیر بینی‌اش می‌زند سریع قدمی به عقب بر می‌دارد و دور و بر کلبه را چک می‌کند.
صدای زنگ در گوشش می‌پیچد، پدربزرگش برای همیشه خوابیده است در محوطه سرد و تاریک و تنها چیزی که برای بیان باقی مانده، فقط یک سنگ قبر که مدام حقیقت را به گوشش می‌کوبد است!
نفس‌هایش به دیواره‌ی گلویش چنگ می‌اندازند و به سختی خود را بالا می‌کشند، انگار که درحال بالا رفتن از کوه باشند بی‌آن‌که چیزی از کوه نوردی بدانند و تجهیزاتی داشته باشند!
فکر می‌کرد فقط دروغ در این دنیا جزای بدی دارد اما انگار نه!
همه وسایل‌های کلبه را خاک گرفته است، از دیوار‌ها گرفته تا فرش قرمز و گلدان طلایی کنار تخت چوبی!
آهی می‌کشد و به آرامی روی تخت می‌نشیند. خداروشکر اهل وسواس نیست پس بدون توجه به بوی عجیب داخل کلبه و مقدار زیادی خاک روی وسایل، دراز می‌کشد و دو گوی سیه‌فامش را می‌بندد...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">هیناپ</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149401_6c19b1be2641dc01de423b02cfa47b8b.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>sepid poem</ArticleTitle>
<VernacularTitle>رفیق</VernacularTitle>
			<FirstPage>60</FirstPage>
			<LastPage>62</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149402</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>کاظم</FirstName>
					<LastName>رستمی</LastName>
<Affiliation>دانشجو</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>22</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;رفیق&lt;/span&gt;
سکوت هیچ سنگی اختیاری نبود
که اجبار پشت اجبار
شیشه‌ها شکسته بودند
رسیدیم
از راهی طولانی
پا‌هایمان
زندگی را دویده بودند
دلخوشی‌هایمان بوی رفاقت نمی‌داد
سفره‌هایمان خالی از ایمانی بود
وعده داده بودند
دروغگو‌های منابر
در بزرگراهی شلوغ
همه‌ی آوار‌های زندگی را می‌دیدیم
روی دست‌های کودکان سر سپرده...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">من</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">تو</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">او</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">ما</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149402_1dd96767d50b22f1b76dddd097c05edc.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Nowruz and friendship</ArticleTitle>
<VernacularTitle>نوروز و دوستی</VernacularTitle>
			<FirstPage>64</FirstPage>
			<LastPage>64</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149403</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>مائده</FirstName>
					<LastName>ختائی</LastName>
<Affiliation>دانش آموز</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>06</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;نوروز و دوستی&lt;/span&gt;
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود.
توی جنگل ما حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. یک بچه میمون بود که در حادثه‌ای پدر و مادرش را از دست داده بود. بچه میمون‌ خیلی تنهایی می‌کشید. تمام حیوانات جنگل، بزرگ و کوچک دوستَش داشتند و همیشه به او کمک می‌کردند تا کمتر احساس تنهایی کند. بچه‌حیوان‌ها همیشه با او بازی می‌کردند و برایش از غذا‌های خوشمزه‌ی خودشان می‌آوردند. آن‌ها هر روز در محلی جمع می‌شدند بازی می‌کردند.
یکبار چند روزی از بچه میمون خبری نشد. دوستانش نگران شدند به خانه‌ی او رفتند، دیدند که میمون کوچولو آلبومی به دست گرفته ناراحت و غمگین است گریه می‌کند. دوستانش پرسیدند - چرا گریه می‌کنی؟
میمون کوچولو گفت: «دلم برای پدر و مادرم تنگ شده! چیزی به نوروز نمانده است و امسال پدر و مادرم کنارم نیستند. »...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">نوروز و دوستی</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149403_1c2fa7a526adff3ce99c6be7562acc83.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>

<Article>
<Journal>
				<PublisherName>پارسا نظری</PublisherName>
				<JournalTitle>سالنامه ادبیات متعهد</JournalTitle>
				<Issn>2783-5480</Issn>
				<Volume>2</Volume>
				<Issue>3</Issue>
				<PubDate PubStatus="epublish">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>21</Day>
				</PubDate>
			</Journal>
<ArticleTitle>Tondro&amp; Tizro</ArticleTitle>
<VernacularTitle>تندرو و تیزرو</VernacularTitle>
			<FirstPage>65</FirstPage>
			<LastPage>66</LastPage>
			<ELocationID EIdType="pii">149405</ELocationID>
			
			
			<Language>FA</Language>
<AuthorList>
<Author>
					<FirstName>مائده</FirstName>
					<LastName>ختائی</LastName>
<Affiliation>دانش آموز</Affiliation>

</Author>
</AuthorList>
				<PublicationType>Journal Article</PublicationType>
			<History>
				<PubDate PubStatus="received">
					<Year>2022</Year>
					<Month>04</Month>
					<Day>06</Day>
				</PubDate>
			</History>
		<Abstract></Abstract>
			<OtherAbstract Language="FA">&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;تندرو و تیزرو&lt;/span&gt;
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود.
دو بچه موش که برای همدیگر دوستان صمیمی و خوبی بودند در جنگلی زندگی می‌کردند.
این دو گاهی از مادرشان اجازه می‌گرفتند و به لانه‌ی هم می‌رفتند بازی می‌کردند. یکی تندرو و دیگری تیزرو نام داشت.
روزی در شهر موش‌ها قرار شد مسابقه‌ی دو برگزار شود.
این دو دوست هم با اجازه‌ی خانواده‌ی خود در مسابقه نام‌نویسی کردند.
روز مسابقه که فرارسید تندرو آماده شد تا دنبالِ تیزرو برود. مادرش پنیر آورد گفت: «پسرم قبل از رفتن صبحانه‌ات را بخور! »
تندرو یک تکه‌ی کوچک کَند و خورد، بعد به راه افتاد و به سمت خانه دوستش رفت. به خانه‌ی دوست که رسید و در زد، مادر تیزرو در را باز کرد گفت: «بیا داخل، تیزرو دارد صبحانه می‌خورد، اگر نخوردی تو هم با او بخور! »...</OtherAbstract>
		<ObjectList>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">تندرو</Param>
			</Object>
			<Object Type="keyword">
			<Param Name="value">تیزرو</Param>
			</Object>
		</ObjectList>
<ArchiveCopySource DocType="pdf">https://www.adabiyatemoteahed.ir/article_149405_7cce48d4ffc05a39242063aecdfc470d.pdf</ArchiveCopySource>
</Article>
</ArticleSet>
